تبليغاتX
سوراخ کلید

چرا تنهام گذاشت؟ چرا خیانت کرد؟ چرا رفت؟ چی می خواست که من بهش ندادم؟ منکه جونمو فداش می کردم اگه می خواست...
خیلی وقت بود که داشتم رانندگی می کردم. و چن دقیقه ای هم بود که چراغ آلارم بنزین روشن شده بود. می دونستم نهایتا ده دوازده کیلومتر دیگه بنزین تموم می شه. و آخرش من می مونم و این لکنته و یه بیابون گرم و پر از گرد و خاک...
خوب. زیادم ناراحت نبودم. مگه قرار نبود همه بمیرن؟ خوب اینم یه جور مرگ بود دیگه. فقط ناراحت بودم که چرا اون منو تنها گذاشت. راستی چرا؟...
کاش این گرد و خاک لعنتی بخوابه تا بتونم جلومو ببینم...
لعنت به تو که قلبمو شکستی بی انصاف...
از دور یه مرد اسب سوارو می بینم که داره نزدیک می شه. این دیگه چه جورشه؟ یه اسب سوار تو قرن بیست و یک؟ نکنه قاچاقچی یا خلافکار باشه؟ نکنه منو بکشه؟ البته بهرحال فرقی هم نمی کنه. مرگ مرگه. چه از گرما و تشنگی باشه چه با گلوگه و خنجر. صبر می کنم تا نزدیک بشه. تو این فاصله فکر می کنم که اگه دلمو نشکسته بود ، چه کارا که نمی خواستم براش بکنم...
اسب سوار بهم نزدیک می شه. دستمو از پنجره ماشین میارم بیرون و براش دست تکون می دم. می ایسته. ازش می پرسم: بنزینم داره تموم می شه. این اطراف پمپ بنزین نیست؟ اسب سوار که صورتشو کاملا با پارچه پوشونده بود خیلی آروم گفت: چرا. پنج کیلومتر جلوتر یه دو راهی هس. اگه بپیچی سمت راست و سه کیلومتر بری جلوتر، می رسی به پمپ بنزین...
یادم می افته اونم موقه حرف زدن، خیلی آروم به سوالام جواب می داد...
ازش تشکر می کنم و راه می افتم... لیاقت نداشت که با من بمونه. لعنتی...
می رسم به دو راهی و می ایستم...
دلم براش تنگ شده. کاش کنارم بود. کاش نرفته بود...
فرمون ماشینو به سمت چپ می چرخونم و حرکت می کنم...



مطلب از آرشیو نوشته های خودم

********

شاه کلید1: می گه: چه خبر؟
می گم خبر خوشی، شادی، سلامتی، همه چی خوب، آروم، همه امریکاییا می خوان خونه هاشونو بفروشن مهاجرت کنن بیان ایران.
می گه: برای چی؟
می گم: آخه اونا گول خوردن، فک کردن یارانه فقط همون چهل و پنج تومنه، نمی دونستن آخر سال قرار بیست و هشت تومن اضافه به مردم بدن!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 8:32 توسط آریا |

نمی دونم این جوک رو شنیدین یا نه:
شیخی گفت: در خلوتی با زنی زیبا تنها شدم. وسوسه شدم، به کتاب خدا پناه آوردم. آیه شریفه "الم تر کیف..." آمد. به ناچار "الم" کردیم، "تر" کردیم و آی "کیف" کردیم.

حالا من سعی کردم این جوک رو به صورت شعر دربیارمو امیدوارم که این سال نویی، یه لبخند هرچند کوچیک روی لباتون بشینه.

شبی لعـــــبتی در بـــــــرم داشتـــــــم
نگاهی بر آن چون صنــــــــم، داشتم
ز زیباییش غــــــــرق حسرت شـــدم
ز انــــدام نابش، به شهـــــــوت شدم
ز ترس خطــــــــــا و ز هـــــول گناه
به قــــــــرآن منــــــــزل ببردم پنـــاه
گشـــــودم به سرعت یکی صفحه را
"الـــــــم ترٌ کیف..." بیامد مــــــــرا
به ناچار امــــــــرش نگهــــــــداشتم
"الم" کــــــــردم و "تر" نگه داشتم
فــــــــرو کردمش بر فـــلانش به جد
که جیغش در آمــــد، صدایش به حد
چو بس "کیف" کردم به فرمان رب
بگفتــــــــــم بنازم به قــــــــرآن رب

********

خوب، عکس، یکی از کاربردای فراوان آفتابه در زندگی ایرانی...

این رسمش نیست: دوستان، نوروز ایرانی، یادگار پاک قوم پاک آریایی، به همه شما مبارک. حتی همون لحظه ای که کتاب مقدس و با حرمت قرآن رو سر سفره هفت سین می ذارین، یادتون باشه که اصل "هفت شین" بوده که چون یکی از شین ها "شراب" بوده و با دین اسلام سازگاری نداشته، یه رسم اصیل ایرانی تغییر پیدا کرده. یادتون باشه قرآن کتاب مقدسیه، اما سر سفره هفت سین، بودن ماهی قرمز و سبزه(شمشاد) واجبتر از قرآنه. قصدم بی حرمتی به قرآن نیست، اما جشن نوروز، یه جشن اصیل ایرانی قبل از اسلامه، یعنی قبل از اینکه قرآنی نازل شده باشه. نوروزتون پیروز.

********

شاه کلید1: به لطف کمک آرام جان عزیز و همسرش، که واقعا هر دوشونو انداختم تو زحمت، تبلت دار شدم. البته عادت ندارم چیزایی که می خرم رو توی نت بگم، در واقع این شاه کلید، یه جور تشکره، از هر دوتون ممنونم.

شاه کلید2: افسانه ای در مورد جشن نوروز هست که می گه: "جمشید" اولین پادشاهی بود که بر زمین حکومت کرد. وقتی که خواست بر تخت پادشاهی بشینه، تختی بر آسمان هفتم گذاشت و روز به تخت نشستنش رو "نوروز" نامگذاری کرد.
خیلی خلاصه گفتم و نقل به مضمون کردم.

شاه کلید3: راستش می خواستم برای این سری یه شعر در مورد وضعیت ایران بذارم، اما گفتم عیده و نباید بدبختیا رو یادتون بندازم، هر چند، بعضی چیزا هیچوقت فراموش نمی شن.

شاه کلید4: می گن "زیبارویان بی وفایند". می گن فرشته ها قشنگن. اگه قشنگ همون زیبارو باشه، پس خدا یه چیزی می دونسته که به فرشته ها اختیار نداده. اما گاهی اشتباهی، بعضی فرشته ها قاطی آدما میان زمین، چون با آدما زندگی می کنن اختیار عمل پیدا می کنن. کم کم یادشون می ره فرشته ن و چون قشنگ و زیبارو هستن، شروع می کنن به بی وفایی. من از "فرشته اشتباهی" بی وفایی دیدم، اما به دل نگرفتم، چون می دونم یادش رفته که فرشته س، و چون قاطی آدما اومده زمین اختیار عمل داره. بی وفا بودی که نموندی، اما من فراموشت نمی کنم فرشته من.

+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 1:29 توسط آریا |

دوش دیدم خــــــواب مردی پیـــــــــل تن
"خـــود" بر سر دارد و "جوشن" به تن
ریش و مویش همچو شب، ظلمانی است
بر کلاهش "فر و هر" نــــــــورانی است
در برش شمشیر و گــــرز و نیــــــزه ای
تــــرس می اندازد به هــــــــــر بیننده ای
روی اسبی، چون شــــــــب تاریک و تار
سخـــــــت می تازد به ســـــــــوی کارزار
با خودم گفتم: خــــــدایا، قصــــه چیست؟
قــــــرن ما، قرن جهــــــــان هسته ایست
گرز و شمشیــــــــر و زره در قــــرن ما؟
مــــــــــرد پولادین تن و افســــــــانه سا؟
خالی از خمـــــــر و تهــــی از دود و دم؟
پشتـــه می سازد ز کشتـــــــه، دم به دم؟
پیـــــــــرمـــردی بس نزار و ناتــــــــوان
داده از کــــــــف قدرت و تاب و تـــــوان
نرم نرمک، بر عصـــــــایش تکیـــــه زد
پا گشــــــــود و گام گامی خستـــــــــه زد
گفت با من، با صـــــــدایی پر خـــروش:
باشد این مــــــــــرد دلاور، داریـــــــوش
با نگــــــــــاهش پشت دشمن خم شــــود
در نگــــــــاهش مهــــــــر هم، پیدا شود
با کلامــش می شکـــــــــافد قلبهـــــــــــا
هم بســــــازد خـــانه ای در قلبهـــــــــــا
باشد از لطف خــــــــــدا دارای هـــــوش
از همین نامیده گشتـــــــه داریـــــــوش*
راه سازد، کــــــــــــاروان داری کنـــــــد
شهـــــــــر سازد، مردمش یاری کنــــــد
کرده یکدســـــــت و یگانه سرزمیـــــــن
بهــــــــر درد مردمش، گردد غمیــــــــن
نام ایـــــــــــــــران را رسانده او به اوج
قلبهــــــــــا می آید به سویش فوج فوج
بی محـــــــــــــافظ بین مـــــردم می رود
با کلامش مهــــــــــــر مـــــردم می خرد
راستی، ای مـــــــــــــردک آیــــــنده بین
عصر تـــــــــو، باشد که را او جانشین؟
گفتمش: هیهـــــــــــات ای پیر عزیــــــز
ببر ایــــــــــران گشته رنچور و مریـض
تخت جمشیدی دگر در کـــــــــــار نیست
عشق ایــــران در دل حکـــــــــام نیست
رستم و سهراب و کـــــوروش رفته اند
خشتــــــــره هایش ** ز هم وارفته اند
ریشکی مـــــــــردی نشسته جـــــایشان
جان مـــــــــردم، مال مــــردم، دستشان
غـــــــــــزه و لبنان، فلسطین، سامــــرا
پول و ثروت، سوی اینهــــــا، رابرا(ه)
گشنه ای دیـــــــــگر نمانده در وطـــــن
گشنه مــــــــرده، خفته در خاک وطـــن
بر دلم داغــــــــــست، از داغ وطـــــــن
خاک عالـــــــــم بر سر این هموطــــــن


*: داریوش => داریه و هوش => دارای هوش و بزرگی
**: خشتره: ایالت، استان

********
خوب، بریم سراغ عکس...



این رسمش نیست: آقای "احمد وحیدی" ینی در واقع "سردار! احمد وحیدی" وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح دولت جمهوری اسلامی ایران، فرمودن که: "جنگیدن با سرائیل، آرزوی ملت ایران است." اولا که آقای احمد وحیدی، شما مدفوع رئیس جمهور رو خوردی که از طرف مردم ایران حرف می زنی، شما نماینده دولتی نه نماینده ملت، پس از مردم مایه نذار. دوما، مردم ایران، یکی از صلحدوست ترین ملتهای جهانن. نه جنگی با اسرائیل دارن، نه جنگی با امریکا، نه با هیچکس دیگه. یادت باشه آقای احمد وحیدی، یه ضرب المثل قدیمی می گه: هر کی گه می خوره، قاشقشو می زنه بر کمرش...
********
شاه کلید1: خوشحالم که می بینم هر چی امریکا بیشتر ما رو تحریم می کنه، کوچکترین فشاری به ملت ایران که نمیاد هیچ، خود امریکا بیشتر از اذیت میشه، ینی کلا خیلی ایول؛ مملکته داریم؟!!!
شاه کلید2: بعلت کمبود حوصله در پاسخگویی به کنجکاوان عزیز، حذف شد!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 1:28 توسط آریا |